تبليغاتX
ریشه در آسمان...

 

 

 

Fly, fly little wing
Fly beyond imagining
The softest cloud, the whitest dove
Upon the wind of heaven's love
Past the planets and the stars
Leave this lonely world of ours
Escape the sorrow and the pain
And fly again

Fly, fly precious one
Your endless journey has begun
Take your gentle happiness
Far too beautiful for this
Cross over to the other shore
There is peace forevermore
But hold this mem'ry bittersweet
Until we meet

Fly, fly do not fear
Don't waste a breath, don't shed a tear
Your heart is pure, your soul is free
Be on your way, don't wait for me
Above the universe you'll climb
On beyond the hands of time
The moon will rise, the sun will set
But I won't forget

Fly, fly little wing
Fly where only angels sing
Fly away, the time is right
...Go now, find the light

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:59 |
 

 

عطرت داره   از پیرهنی  که جا گذاشتی   می پره.....

 

 

 

جمعه با یک دوست صحبت کردم...( چرا من درس نمیخونم خدا!!!)

و من نمیدونم به چه دلیل نا معلومی از تو گفتم... هر چند که اصلا منطقی نبود...

برای اولین بار خیلی زیاد آرام بودم...(البته نه ۱۰۰٪ اما بیشتر از همه دفعاتی که قبلا با هر فرد دیگری  از تو صحبت کرده بودم...)

 

فکر کنم پذیرفتم که گوشه ای از قلبم باشی و نه گوشه ای از ذهنم...

 

به خاطر عشق و به خاطر انتخاب    نداشتن    ات به خودم افتخار میکنم....

و

از تو ممنونم... به خاطر هدیه بزرگ    نبودنت     که بیشتر از هر بودنی   بزرگم   کرد...

 

 

به هر حال به قول  شل سیلور استاین :

 

از وقتی عاشق شدم...فرصت بیشتری پیدا کردم...

فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم...

هر کسی شانس پرواز کردن و زمین خوردن را ندارد...

و تو این شانس را به من بخشیدی...

از تو متشکرم...

 

 

 

این مثنوی مربوط به شرایط احساسی الانم نیست...اما الان دوست دارم بگذارمش اینجا..

فقط قبلش  به  :

 

 

-- ندا :

حالم خوبه رفیق...به خدا!!! کت پر رو بگو! کلی خوشحال شدم...ببینم هنوز دانشکده رو منفجر نکردی؟کردی؟ نکردی؟؟

 

---شیما:

خوشحالم برات شیما...فکر کنم این بهترین حالتش بود..مرسی از این همه اقتدار و انعطاف...ماکارونی رشد من!!

 

--فروز:

مرسی پرنده ... به خصوص از تعبیر جالبت از پرواز و زندگی....مرسی..

 

--هم طناب:

مرسی به خاطر وقتی همه خوابیم...مرسی از حضور ارامش بخش ات...  از ماه چه خبر؟

 

--لاله:

دلم برات تنگ رفته...خیلی...خیلی....خیلی...

 

--مریم:

مرسی به خاطر قلب بزرگ و روح بزرگ ترت... مرسی...

 

--هدی:

خوشحالم که خوشحالی دوستم..

 

--مونا:

قوی باش دختر... قوی... بگذار زمان بگذره....

 

 

--به خودم:

ای خدا!!!! چقدر تایپ کردن سخته!!!!

 

 

و اما شعر...

 

 

 

بگذار تا بنوشمت ای جام آتشین...

بعد از هزار سال هنوز عاشقم...ببین

که تکه تکه میشوم از عشق... آه عشق...

هر روز عشق...هر فصل و سال و ماه عشق...

آتش گرفتم از تو...زمستان نبود؟ بود!

آن بوسه مثل نقطه پایان نبود... بود؟؟

داری تمام قلب مرا میبری...مرو...

مگذر از این دو چشم به تو مبتلا ...مرو..

هی فکر میکنم که تو   رویا  نبوده ای ؟؟

اصلا تو بوده ای هرگز ؟    یا نبوده ای؟؟!!......

آن چشم های مست مگر مال من نبود؟

حالا برای کیست اگر مال من نبود....

باور نمیکنم که دوباره ندارمت...

من --ابر کوچک تو-- چگونه نبارمت...؟

 

 

دستان تو کجاست؟ بگو یاری ام دهند...

یا چشم های مستت دل داری ام دهند...

من مست مست مستم از عشق.. مست مست

دیوانه ای که ساختی از من سبو شکست...

 

پیمانه های کوچک سیرم نمی کنند

قلاب های کوچک اسیرم نمی کنند..

اما تو آسمان شدی و من پرنده ات...

پاشید روی زندگی ام عطر خنده ات...

در گرمی حضور تو سرمای دی کجا ؟

مانند یک پرنده در آغوش تو رها....

 

باور نمیکنم که تو عاشق نبوده ای...

که لحظه ای تو حتی صادق نبوده ای...

یعنی که چشم های تو من را فریب ..؟ آه..

آن قصه قدیمی انسان و سیب...آه...

از اوج آسمان به زمین ات کشاندی ام...

دل دادمت عزیز ترینم... نماندی ام...

 

 

 

آرام میشوی قلب کوچکم..بزن...

تن تن تتن تتن تتتن تن تتن تتن...

خشکیده است قلبم...روحم...تنم...ببار...

بر این کویر سوخته... باران نو بهار...

 

 

 

نوشیدمت به تلخی..ای جام آتشین..

بعد از هزار سال نمیخواهمت... همین...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 13:28 |
 

 

 

مینویسم...

دوباره تبدیل روحم به واژه ها...

این ستارگان دور و نزدیک...

 

 

 

چقدر نوشتن سخته...این دفعه دوم که در این هفته این جمله به ذهنم میرسه...از من که نوشتم همیشه برام مثل نفس کشیدن بوده...

 

 

 

خوب گویا خیلی سخت تر از اون بود که فکر میکردم!

بعدا مینویسم!!!

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:26 |


تمام شد...

از بامت پر زدم...

و زیر بال هام فرو میریخت   برج و باروی قصری

که در ذهنم

از کلبه ویرانه تو ساخته بودم...




به آینه میرسم...

یک جفت چشم پس از باران...



و

صدای منظم قلبم...

تن تن تتن تن...


بعد از هزار سال قلبم منظم میتپد....





فردا خورشید دوباره طلوع میکند...

پرنده ها پرواز میکنند...

و

شاخه های درختان در باد میوزند...



آه...

فردا....





چقدر به صبح رسیدن از شب خوب است...

شبی طولانی...

که برای تمام شدنش کافی بود

چراغ اتاقم را روشن کنم!!...





چقدر روشنایی خوب است..





فردا صبح...








زمین میگردد...

ماه به دور زمین...

زمین به دور خورشید...

و خورشید  حول کهکشان های دور و نزدیک...





این همه دلیل روشن برای زندگی را ندیده گذاشتم

تا در تاریکی  وهم..

بر تصویر کوچکی متمرکز شوم

از تو

به نام  عشق...



در حالیکه

عشق من بودم...

در تمام این  سال ها...

من و

لحظه لحظه زیستنم...

معجزه ای با احتمال قریب به صفر...

در

بینهایت فضایی

که از هر طرف به    زندگی    میرسد....



فردا...







متولد شدم...



دوباره متولد شدم...

از خودم....







رد اشک بر گونه هام را پاک میکنم...

تا

     به رد   لبخند  رسیده باشم....










+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 15:41 |
 

 

تک تک ستارهها خاموش شدند...

من مانده ام و یاد تو و  این جنون قدیمی...

قلبم منظم نمیتپد...

و هر بار از خیسی صورتم میفهمم که از قلبم گذشته ای...

 

 

حساب روز ها را از دست داده ام...

حساب ماه ها را... سال ها را...

 

اینجا پرنده ها هنوز پرواز میکنند...

خورشید با سرسختی عجیب پنج میلیارد ساله اش هنوز هم هر صبح طلوع میکند...

ابر ها شکل میگیرند...

و کوه ها به منظره میلیارد ها سال بی تغییر رو به رو خیره مانده اند...

آه..

ببین...

اینجا هیچ چیز عوض نشده...

جز موهای من که کوتاهشان کرده ام...   و دست هام که به سختی سنگ...

 تا شبیه هیچ معشوقه ای نباشم...

تا رد هیچ نگاهی در ادامه گام هام ادامه نیابد...

هیچ....

 

 

 

 

 

بهار رفته است...

تابستان رفته است...

و پاییز در تقویمم تعلل میکند...

 

 

این بغض کهنه را در حافظه چقدر ابر باید ببارم...؟

و به اندازه چند آسمان تاوان پس دهم...؟

بس نیست....؟

 

 

چیزی در قلبم تیر میکشد...

پائیز هر سال

کوچه ها را از برگهای طلایی پر میکند...

ذهن تقویمم را از تو ...

و چشم هام را از اشک...

 

و تو در فضایی غریب

هر ثانیه میلیون ها کیلومتر از این ستاره دنباله دار دور میشوی...

ستاره ای که مدارش را  حول  تنها ترین سیاه چاله جهان  تکرار میکند...

 

 

در آسمانی nبعدی 

 که حتی صدای پای عبور شهابی هم سکوتش را نمیشکند

حول خودم میگردم.....

 

 

آسمان شکوهش را از دست داده است...

ببین:

لاشخور ها هم پرواز میکنند....

و عقاب های قدیمی بیهوده میکوشند شکوه پرواز را حفظ کرده باشند...

 

 

زمین شکوهش را از دست داده است...

ببین:

کفتار ها هم همین جا زندگی میکنند...

و انسان هنوز بیهوده میکوشند شکوه زیستن را حفظ کرده باشد...

 

 

و

عشق

شکوهش را از دست داده است...

ببین:

آدم های کوچه بازار هم عاشق میشوند...

و من

هنوز بیهوده میکوشم شکوه خاطره تو را حفظ کرده باشم...

برای چه؟...

 

 

هیچ چیز باقی نمانده است...

حتی صدای تو.....       طعم دستانت....      و آن چند قطره اشک...

 

 

 

در مقابل جهان زانو زدم

تا شمشیر اسطوره ای اش را

بر شانه ام بگذارد...

در مقام بلند عشق....

 

چشمانم را بستم... تا حس کنم لحظه به لحظه لذت بزرگ این دگردیسی را...

 

 

و

چشم باز کردم...

بعد از سال ها سال...

بهت زده از  جا ماندن

                            یک شمشیر پلاستیکی....

                            بازیچه بچه های خیابانی....

                                                                 بر شانه ام...

 

و پوزخند تلخ زمان....

 

 

 

دیگر هیچ چیز باقی نمانده است....

جز ضربان نا منظم قلبم...

و نا آرامی این چشم های همیشه گریزان...

 

و

انبوه موهای تابدار سیاهم...

                                        بریده...

                                                   بریده...

                                                              در باد   می وزند.......

 

 

 

 

 

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

پس نوشت:

به:

-- ای خدا من کی تایپ یاد میگیرم؟ خیلی سخته...نیست؟!

--ندا...مرسی....

--شیما--قوی باش دختر..قوی...

--هم طناب .. نوشتم دیگه !

--انسیه...دیدی قولم قوله...نوشتم گلکم...

--مریم...دلم هزار تا برات تنگ رفته...شعر بگو دیگه...منتظرم ...

--فروز...مرسی پرنده...

 --لاله/رهام---مرسی که این همه خوبین...

 

 

 

--به خودم:

تو رو خدا این دفعه یه متن ادبی کوتاه تر بنویس! تایپش سخته خود خوبم!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 15:11 |
 

 

بعضی وقت ها فکر میکنم دیگه اینجا مطلبی ننویسم اما بعد ...

 

هفته پیش سه تا دوست که حتی نمیدونستم مطالب وبلاگم رو میخونن ازم پرسیدن چرا  جدیدا چیزی ننوشتم...

 

خوب! کلی خوشحال شدم...

 

قول میدم زود زود بنویسم...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 16:33 |
 

 

تولد....

نمیدونم چرا اما همیشه روز تولدم احساس میکنم کل دنیا در جشن من شریکند...

 

 

امسال هم همین طور....

 

 

 

بپر پرنده کوچک به بال های بزرگ...

به  بیکرانگی  آسمان  پهناور  ...

 

 

پرنده پر زد و از رد بال هاش نشست

ستاره های درخشان به گونه دفتر ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 17:7 |
 

 

http://www.climbadastra.com/?page_g=86

از هیچی که بهتره نه؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 12:39 |
 

 

    دوباره شعر......

 

 

 

به شعر میکشمت....بغض امان نمیدهدم....

 به قدر جرعه ای از تو جهان نمیدهدم....

 

تو ماهی منی ای آرزوی غرقه در آب....

 پرنده منی... و آسمان نمیدهدم....

 

کجای چشم تو گم شد دلم که این همه سال...

 به جز تو   آینه   چیزی نشان نمیدهدم....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 12:4 |

 

 

 

The folks who keep doing little things,

 

 expecting BIG results, especially when

 

circumstances seem to indicate that

 

tomorrow will pretty much be exactly

 

 the same as yesterday, no matter

 

what they do today

 

.

 

 
These are the world's movers and

shakers

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 13:47 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogCustomHtml->