امروز هفدهم مهر بود...
ورزشگاه شیرودی تست طراحی مسیرسنگ نوردی داشتم/ از ساعت 8 صبح تا 2 ظهر که درگیر تست بودم..بعدش رفتیم با بچه ها نهار ..شاد شاد شاد بودم...
بعد وقتی داشتم برمیگشتم خونه از روی
Reminder
گوشیم که مرتب
Alarm
میدادتازه یادم افتاد چه روزی بوده..
سال 83 روز هفدهم مهر اولین باری بود که دماوند رو صعود کردم...
دماوند همیشه برام یاد آور تو بود...تا امسال ...
اولین سالی که هفدهم مهرش چشمهام پر از اشک نبود...
اولین سالی که از تو و خودم گذشتم...که تو و خودم رو بخشیدم...
یادمه سال پیش روز هفده مهر به استاد خلبانم گفتم نمیام پرواز چون ذهنم آروم نیست...
و امسال...
آرومم...آروم آروم...آروم...
ما خودمون به روز ها معنا میدیم...
برای خودمون سخت یا لذت بخشش میکنیم...
خودمون به
آدم ها معنا میدیم...بزرگشون میکنیم...(میزاریم لهمون کنند ...یا از نو بسازندمون...)
حتی فکر میکنم تو موارد بسیار بسیار
Subconscious
مثل عشق هم خودمون انتخاب میکنیم که عاشق شیم...فقط مسئله اینه که گاهی خودمونم نمیدونیم واقعا کی هستیم
بعد دچار شوک میشیم از کارها و احساسات و افکار و مثلا شدت عشقی که ازمون سر میزنه...در حالیکه تو اون لحظه هاست که واقعا خودمون هستیم...و اونی که قبلا فکر میکردیم هستیم توهم بوده...
خوبیش اینه که وقتی بلاخره دست از این اوهام بر میداریم...البته بعد از دوران شوک و اندوه
ناشی از درک واقعیتی که همه عالم و آدم تو وجود ما میدیدن جز خودمون...!!!
بلاخره میشینیم و فکر میکنیم که این شرایط رو خودمون ایجاد کردیم پس خودمون هم (و نه هیچ فرد دیگه ای)
قراره درستش کنه...
بعدش آدمها دو دسته میشن...یه سری از اونی که قبلا بودن هم بدتر میشن...
و یه گروه که به قول عیسی مسیح از راه هایی عبور میکنند که روندگانشون بسیار اندکند و نیاز به آن راه ها بسیار...
افرادی میشن که شاهکار آفرینش هستند...
آدم هایی که جهان برای وجود اونها وجود داره...
آدم هایی که به قول اوشو سرشون رو بالا میگیرن جلوی آسمون و واقعیت خودشون رو میپذیرن..
آدم هایی که به خودشون زمان میدن...از خودشون با مهربونی مراقبت میکنند..مواظب خودشون هستند و به خودشون در
هر مرحله ای که هستند افتخار میکنند و بهترین تلاش هاشون رو میکنند
برای خود ارزشمندشون...و هرفرد (افراد) یا
چیز دیگه ای که به نظرشون ارزشمنده...
آدم هایی که باختشون هم به اندازه بردشون ارزشمنده...
آدم هایی که تو باختشون هم به اندازه بردشون دوست داشتنی هستن...
انتخاب شکل زندگیمون ...انتخاب نوع گذروندن روزهامون ...
انتخاب دست از سوگواری و دلسوزی برای خودمون برداشتن...
انتخاب خودمون و دنیا رو بخشیدن...انتخاب شاد بودن...سالم بودن...
صادق بودن...هدفمند بودن...لذت بردن از معجزه زندگی...
چیزی است که من بهش میگم:
تنها راه واقعی ادامه زندگی....
پس نوشت:
--آقا خسرو: مرسی که 5 سال پیش بردیم دماوند...مرسی...
--ندا: مرسی که کنفرانسم رو اومدی
... مسعود/متشکرم...
--لاله/رهام:مرسی که این همه عاشقین...خیلی دوستون دارم...

و
غزال/رکسانا: دلم براتون تنگ رفته فرشته های من...



+ نوشته شده توسط Zohre Khani در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت
18:17 |