تبليغاتX
ریشه در آسمان...

 

 

نقش

 

 

در شبی تاریک


که صدایی با صدایی در نمی آمیخت


و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک


یک نفر از صخره های کوه بالا رفت....


 و به ناخنهای خون آلود


روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر ...


شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید ...


 از میان برده است طوفان نقشهایی را


 که به جا ماند از کف پایش


گر نشان از هر که پرسی باز


بر نخواهد آمد آوایش

...

 


آن شب

 
هیچ کس از ره نمی آمد


 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود ...


کوه :

 سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد ...

 


 باد می آمد ولی خاموش...


 ابر پر میزد ولی آرام...

 
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز ...


رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز...

 

 

 
رعد غرید...


کوه را لرزاند ...


برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه ...


پیکر نقشی که باید جاودان می ماند..

 

 

 


امشب ..


باد وباران هر دو می کوبند..

 
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را ..


 و باران هم..

 


خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید


هر دو می کوشند


می خروشند

...


لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه


مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین


سالها آن را نفرسوده است


کوشش هر چیز بیهوده است

...

 

 
 کوه اگر بر خویشتن پیچد


سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند...

 

 
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک...

 

 
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت ...

 


 در شبی تاریک ...

 

 

 

 

 

******

 

 

به یاد:

 علی......مهران.....

 

 

*******

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 21:44 |
 

 

 

امروز هفدهم مهر بود...

 

 

 

 

ورزشگاه شیرودی تست طراحی مسیرسنگ نوردی داشتم/ از ساعت 8 صبح تا 2 ظهر که درگیر تست بودم..بعدش رفتیم با بچه ها نهار ..شاد شاد شاد بودم...

 

بعد وقتی داشتم برمیگشتم خونه از روی 

Reminder

گوشیم که مرتب

Alarm

میدادتازه یادم افتاد چه روزی بوده..

سال 83 روز هفدهم مهر اولین باری بود که دماوند رو صعود کردم...

 

دماوند همیشه برام یاد آور تو بود...تا امسال ...

اولین سالی که هفدهم مهرش چشمهام پر از اشک نبود...

اولین سالی که از تو و خودم گذشتم...که تو و خودم رو بخشیدم...

 

 

یادمه سال پیش  روز هفده مهر به استاد خلبانم گفتم نمیام پرواز چون ذهنم آروم نیست...

 

و امسال...

آرومم...آروم آروم...آروم...

 

 

 

ما خودمون به روز ها معنا میدیم...

برای خودمون سخت یا لذت بخشش میکنیم...

خودمون به

 آدم ها معنا میدیم...بزرگشون میکنیم...(میزاریم لهمون کنند ...یا از نو بسازندمون...)

 

حتی فکر میکنم تو موارد بسیار بسیار

Subconscious

مثل عشق هم خودمون انتخاب میکنیم که عاشق شیم...فقط مسئله اینه که گاهی خودمونم نمیدونیم واقعا کی هستیم

بعد دچار شوک میشیم از کارها و احساسات و افکار و مثلا شدت عشقی که ازمون سر میزنه...در حالیکه تو اون لحظه هاست که واقعا خودمون هستیم...و اونی که قبلا فکر میکردیم هستیم توهم   بوده...

خوبیش اینه که وقتی بلاخره دست از این اوهام بر میداریم...البته بعد از دوران شوک و اندوه

 ناشی از درک  واقعیتی که همه عالم و آدم تو وجود ما میدیدن جز خودمون...!!!

بلاخره میشینیم و فکر میکنیم که این شرایط رو خودمون ایجاد کردیم پس خودمون هم (و نه هیچ فرد دیگه ای)

قراره درستش کنه...

بعدش آدمها دو دسته میشن...یه سری از اونی که قبلا بودن هم بدتر میشن...

و یه گروه که به قول عیسی مسیح از راه هایی عبور میکنند که روندگانشون بسیار اندکند و نیاز به آن راه ها بسیار...

افرادی میشن که شاهکار آفرینش هستند...

آدم هایی که جهان برای وجود اونها  وجود داره...

آدم هایی که به قول اوشو سرشون رو بالا میگیرن جلوی آسمون و واقعیت خودشون رو میپذیرن..

 

 

 

آدم هایی که به خودشون زمان میدن...از خودشون با مهربونی مراقبت میکنند..مواظب خودشون هستند و به خودشون در

هر مرحله ای که هستند افتخار میکنند و بهترین تلاش هاشون رو میکنند

برای خود ارزشمندشون...و هرفرد (افراد) یا

 چیز دیگه ای که به نظرشون ارزشمنده...

 

 

 

آدم هایی که باختشون هم به اندازه بردشون ارزشمنده...

 

آدم هایی که تو باختشون هم به اندازه بردشون دوست داشتنی هستن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتخاب شکل زندگیمون ...انتخاب نوع گذروندن روزهامون ...

انتخاب دست از سوگواری و دلسوزی برای خودمون برداشتن...

انتخاب خودمون و دنیا رو بخشیدن...انتخاب شاد بودن...سالم بودن...

صادق بودن...هدفمند بودن...لذت بردن از معجزه زندگی...

چیزی است که من بهش میگم:

تنها راه واقعی ادامه زندگی....

 

 

 

 

پس نوشت:

--آقا خسرو: مرسی که 5 سال پیش بردیم دماوند...مرسی...

--ندا: مرسی که کنفرانسم رو اومدی... مسعود/متشکرم...

--لاله/رهام:مرسی که این همه عاشقین...خیلی دوستون دارم...

 

و

 

 

غزال/رکسانا: دلم براتون تنگ رفته فرشته های من...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 18:17 |
 

 

 

 

 

برای اداره کردن خویش

 

از سرت

 

 

 و

برای اداره کردن دیگران

 

از قلبت     استفاده کن

 

 

 

(دالای لاما)

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 9:56 |
 

 

 

 

 

No thing but flight....

 

 

 

 

خدایا ..

پرواز رو به من ببخش...

همیشه...همیشه...همیشه....

 

 

( از آسمون طلا میباره... )

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 19:49 |
 

 

 

چقدر خوب که دوباره دیدمت...

تا ندیده بودمت نمیدونستم که میتونم  از کنارت بگذرم... و از خودت...

 

 

چقدر خوب که دستاتو گرفتم...

تا نگرفته بودمشون نمیدونستم میتونم رهاشون کنم...

 

 

چقدر خوب  ....

 

 

چقدر خوب....

 

 

 

 

*****

 

خدایا...

مرسی...

همه چیز روز به روز...لحظه به لحظه... بهتر میشه...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 14:30 |
 

 

 

تولد...

یعنی یک سال دیگه بزرگ شدم...

هر چند سال گذشته خیلی بیشتر از یک سال بزرگم کرد...

خوشحالم...

 

 

 

بپر پرنده کوچک  به بال های بزرگ...

به   بیکرانگی  آسمان  پهناور   ......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 15:42 |

 

 

آرش کمانگیر

 

 

 

 

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز ...

 

سیاوش کسرایی

 

 


 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 10:55 |

 

 

 

 

 

اومده بودم یه پست جدید بگذارم...از این همه روز ننوشته...این همه...  بعد وبلاگ ندا رو دیدم با این پست که میگذارمش...

 

چقدر غریب بود این پستت رفیق...

 

دیگه چیزی نموند که بخوام بگم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(( براي تو مي نويسم.. وقتي كه درد كشيدي.. گريه كردي.. آرام گرفتي.. آرام گرفتي؟

 

گم شده اي.. پيدا نمي شوي.. اسمت چه بود؟.. واژه كو كه صورتت را نقاشي كنم؟ پيشترها چه شكلي بودي؟.. كسي خاطرش هست؟.. كجايند اين واژه هاي بي همه چيز كه هر چه مي گردم پيداشان نمي كنم؟ مثل من بي همه چيز كه هر چه صدايم كردي نبودم.. راستي كجا بودم؟.. كجا بودم كه صدايت را نشنيدم؟.. يادم نيست.. يادت هست؟.. توي باغ آرزوهاي چروكيده.. در بهت باراني كه هيچ وقت نباريد.. باد داغي كه فقط خاك مي پاشيد..

 

 

 

نه.. سرم گرم چيز ديگري نبود.. راستش را فقط براي تو مي گويم.. ترسيده بودم.. مثل خود خود سگ.. من و واژه هايم خزيده بوديم توي يك گوري كه نمي دانم كجاست.. كه دست هيچ كس بهمان نرسد.. كه آرام بگيريم شايد.. آدم مگر چقدر توان دارد؟.. تو چقدر توان داشتي؟.. تو.. مگر.. چقدر توان داشتي؟

 

 

 

تو.. تو .. تو..

 

 

 

 

خوب مي شوي.. تو خوب مي شوي.. منم كه ديگر خوب نمي شوم.. كه هيچ وقت خوب نمي شوم.. كه وقتي بميرم هم.. كه هميشه زخمي..

.

 

.

 

.

 بگذار چيزي از من باقي بماند..))

 

 

 

 

 

از وبلاگ:http://www.doberar.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:29 |
 

 

 


Any moment everything can change
Feel the wind on your shoulder
For a minute all the world can wait
Let go of your yesterday

Can you hear it calling?
Can you feel it in your soul?
Can you trust this longing and take control?

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
Cause it's your time
Time to fly

All your worries, leave them somewhere else
Find a dream you can follow
Reach for something when there's nothing left
And the world's feeling hallow

Can you hear it calling?
Can you feel it in your soul?
Can you trust this longing and take control?

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
'Cause it's your time
Time to fly

And when you're down and feel alone,
Just want to run away
Trust yourself and don't give up
You know you better than anyone else

Any moment everything can change
Feel the wind on your shoulder
For a minute all the world can wait
Let go of yesterday

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
Fly
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
'cause it's your time
time to fly

Any moment, everything can change

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:23 |
 

 

 


Any moment everything can change
Feel the wind on your shoulder
For a minute all the world can wait
Let go of your yesterday

Can you hear it calling?
Can you feel it in your soul?
Can you trust this longing and take control?

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
Cause it's your time
Time to fly

All your worries, leave them somewhere else
Find a dream you can follow
Reach for something when there's nothing left
And the world's feeling hallow

Can you hear it calling?
Can you feel it in your soul?
Can you trust this longing and take control?

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
'Cause it's your time
Time to fly

And when you're down and feel alone,
Just want to run away
Trust yourself and don't give up
You know you better than anyone else

Any moment everything can change
Feel the wind on your shoulder
For a minute all the world can wait
Let go of yesterday

Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
Fly
Forget about the reasons why you can't in life
And start to try
'cause it's your time
time to fly

Any moment, everything can change

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:17 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogCustomHtml->