این مدتخیلی فکر کردم...خیلی...به خیلی چیز هایی که سال ها اصلا به روی خودم نیاورده بودم که جزء
دغدغه هام هستند...اما بودند...به فکر هام...رفتار هام...تلاش هام...نتیجه افکارم...نتیجه کار هام...نتیجه
احساس هام...اصلا خود احساس هام...به آرزو هام...به آرزوهام...به آرزوهام....
چند سال مثل ربات زندگی کردن...عجب بساطی راه انداخته بودم....
یه بار حدودا دو سال پیش یه روز که رفته بودیم" پل خواب " تمرین سنگ نوردی روی eating stone
( یه سنگ بزرگ هست جلوی مسیر یاد یاران که ما اسمشو گذاشتیم eating stone چون اونقدر بزگه که
4-5 نفر راحت میتونند روش بشینند و غذا بخورند ) مریم علیخانی یه شعر خواند از " اشو"
شعر این طوری بود که :
" تمام احترام من برای کسای است که خودش رو همون طور که هست میپذیره...
سرش رو رو به آسمان بالا میگیره و موجودیت خودش رو فریاد میزنه...."
تازه به عظمت این شعر پی بردم...این که شاید حیاتی ترین کاری که لازمه بکنیم اینه که بدونیم دقیقا کی هستیم...
تو بخش subconscious وجودمون چی میگذره....این آدمی که توی آینه ما داره زندگی میکنه...لباسهامونو میپوشه....ادای حرف زدنمونو در میآره...ادای راه رفتنمونو....ادای زندگی کردنمونو....
نگار داره کنکور علوم انسانی میده...وقتی برای اینکه بره کنکور علوم انسانی بده دبیرستان فرزانگان(تیزهوشان) رو رها کرد ( تو سمپاد فقط ریاضی و تجربی میشه خوند---اینجا ایران!!!!!!)
یه باره این ترم آخری از خودم پرسیدم :زهره...تو چرا....تو....تو که ....شعر که.....شعر....
رتبه کشوری اش تو کنکور آزمایشی عید یک رقمی شد الانم داره درس میخونه و Never که این Post رو بخونه (ندا مو به مو مطالبم رو براش نقل قول میکنی گلم...!!!)
یه دفعه فکر کردم شجاعت یعنی پذیرفتن این آدمی که هر کدوم از ما واقعا هستیم...خود خود خودمون...
شجاعت رها کردن چیزهایی که هیچ سنخیتی با هاشون نداریم...شجاعت جنگیدن برای چیزهایی که از عمق روحمون میخواهیم...
قبل از همه این ها شجاعت برای پذیرفتن خودمون....شجاعت دوست داشتن خودمون...شجاعت احترام گذاشتن به خواسته هامون...و شجاعت ترک کردن نا خواسته هامون....
اولین باری به این نتیجه رسیده که رسما دچار crash in love شدم در یک حرکت کاملا منطقی پاشدم رفتم پیش مشاور.... ازم پرسید خوب عزیزم چی شده...همین!!!! 45 دقیقه بعدی رو گریه کردم!!!
مشاور بیچاره!!!!45 دقیقه سعی کرد بفهمه من چه مصیبتی سرم اومده که این جوری اشک میریزم...
بعد که آروم شدم گفتم : من دچار احساسات عاطفی شدید شدم !!!!چطور احساساتم رو کنترل کنم لطفا؟؟
دکتر منو با بهت نگاه کرد گفت همین ؟؟؟ گفتم بله دیگه میخواستی چی بشه!!!!از برنامه درس خوندنم عقب افتادم!! تمرکزم کم شده!!! ضربان قلبم چرا این طوری شده!!به جای مقاله علمی نوشتن نشستم دارم شعر میگم...!!!
مشاور گفت چرا نمیگذاری احساساتت رشد کنند...چی رو میخوای کنترل کنی؟ احساساتتو ؟ که چی بشه ؟
احساس هم به اندازه عقل مهمه...به اندازه عقل...نه کمتر...نه بیشتر....
نا گفته نمونه که من اون جلسه اول و آخری بود که رفتم پیشش...
گشتم دکتر منطقی تری پیدا کردم که اعقاد داشته باشه عقل از احساس مهم تره....
و به قول ریچارد باخ حالا فهمیدم که اون دکتر عاقل ترین دکتری بوده که تو شرایط اون روز هام میتونستم ببینم....
این ماه ها خیلی فکر کردم....و حالا خیلی آرومم...این آدمی که من هستم...با این آرزو ها...با این گذشه...با
این حال...و آینده ای که خیلی بهش امیدوارم....
و مهم تر از اینکه اطرافیانم راجع به زهره چی فکر میکنند فکری است که خودم راجع به خودم میکنم...
و اینکه این زندگی منه و من زندگی اش میکنم...اون طور که خودم میخوام....میسازمش....اون طور که
خودم دوست دارم...این ها آرزوهای منه...در همین راستا تلاش میکنم...چه کار کنم که با آرزوهای بقیه آدم ها فرق داره...
دوست دارم این دختر خلبان سنگ نورد شاعر کوهنورد منجم متفکر معنوی ... بی دین و ایمون رو.....![]()
![]()
![]()

