سال گذشته یک همایشی برگزار شد در اکادمی ملی المپیک که خانه کوهنوردان ایران مسول برگزاری اش بود.
اسم همایش "زن و کوه" بود و برای این موضوع یک فراخوان مقاله هم داده شده بود.
من یک سری مقاله و کتاب و فایل و عکس و .... داشتم که جمع و جورش کردم و نهایتا یک
پاور پوینت ۳۰ دقیقه ای شد و با عنوان " نقش زنان در تاریخ صعود های جهان" ارائه دادم...
کار به این شکل تو ایران کم ارائه شده و پروژه من با استقبال رو به رو شد...بعد از پایان همایش
با اعضای هیئت مدیره خانه کوهنوردان موندیم و کلی حرف زدیم و شماره تلفن هامونو به هم دادیم و...
اوایل تابستون یکی از خانم هایی که تو همایش آشنا شده بودیم و از اعضای قدیمی خانه بود تلفن کرد
و گفت یک برنامه گلگشت هست به کردان و من رو دعوت کرد..
من کلی بهم برخورد که من کجای چهره ام شبیه آدم هایی بوده که گلگشت می روند ... که من رو
دعوت کردند....
بعد بهم گفتند که کلی از اعضای قوی و قدیمی خانه کوهنوردان هستند و یک سری شخصیت فرهنگی و سیاسی که...
خلاصه من توجیه شدم و رفتم کردان...
"منصور اوسان لو" رو تو همون برنامه دیدم... با هم صحبت کردیم...ایدئولژی همدیگر رو نقد کردیم...
قرار شد من تماس بگیرم و باز صحبت کنیم...که دستگیر شد...
"منصور اوسان لو" http://en.wikipedia.org/wiki/Mansour_Osanlou
ریاست محترم سندیکای کارگران شرکت اتوبوس رانی که از ماه جولای تا حالا
در زندان بوده و حالا تازه به ۵ سال زندان محکومش کردند....
باورم نمیشه یک نفر رو به جرم انسانیت حبس کنند...ما کجا داریم زندگی میکنیم؟....
ماه ها بود شعر نگفته بودم تا امروز...
و این شعر با احترام تقدیم میشه به : "منصور اوسان لو"
ای چشم های خیره به سلول های سرد
پرواز چشم های مرا پس بده به من.....
فردا طلوع خورشید از آن ماست...باز...
بگذار بگذرد شب یلدایی وطن........
****
بگذار بگذرد شب پرواز جغد ها...
هرگز شبی همیشه نبوده است جاودان..
بگذار تا به شوق ببینیم باز هم..
پرواز دلنشین کبوتر ز باممان.....
****
این داستان تلخ تکراری سیاه
تکرار میشود همه ماه های سال
و ما دچار بهت سکوتیم ..قرن ها است..
مانند یک قبیله بومی کور و لال....
****
آخر چطور میشود این را ندید و رفت..
آخر چطور میشود این را نگفت و ماند..
آخر چطور میشود این بغض را نگفت...
و از ته لجن شعر عاشقانه خواند...
****
من داد میزنم... و صدایی نمیرسد...
تو داد میزنی و صدایی که نیست.. نیست...
افسوس که به جای با هم یکی شدن
هر کس جدا جدا توی خلوتش گریست....
****
گرمای دست های شما ذوب میکند
سرمای میله های قفس را ...صبور باش...
این بار ما به جای تو فریاد میزنیم...
تو پنج سال از این همه آشوب دور باش....
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
11:35 |