تبليغاتX
ریشه در آسمان...
 

 

امروز هواپیمای فاکس  EP-VHF از باند خارج شد!!  یعنی در فاز LANDING  به جای KISS TOUCH ّهواپیما HARD LDG  کرد...

به خاطر شدت برخورد  NOSE GEAR STRUTبه شدت آسیب دید و ...

فکر کردم اگر یه دانشجوی خلبانی دختر این طوری LAND کرده بود الان همه میگفتند : دختر که خلبان نمیشه!!!

اما وقتی یه دانشجوی پسر میزنه هواپیما رو له میکنه!!! همه میگن خوب کلا سانحه در این رشته طبیعی است!!!

من FOX  را دوست دارم...(البته نه بیشتر از EP-VHJ )

پرواز DOLLAR RIDE  ام با FOX بود...

***

فکر کنم ۴۸ ساعت پرواز های OIIP را استاندارد پرواز Suspend  کرده... امیدوارم بیشتر نشه...

فردا LANDIN CHECK داشتم...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:17 |
 

 

امروز ۱۲ نوامبراست و ...خوب یکی از آدم های که خیلی دوستشون دارم امروز سالگرد رفتنشه...

"ویلما گلدن رادلف"

 

ویلما در ۲۳ ژوئن ۱۹۴۰ به دنیا اومد (در St. Bethlehem---امریکا) و ۱۲ نوامبر ۱۹۹۴ هم در Nashville, Tennessee به اخترک خودش برگشت....

 

زندگی که انتخاب کرد داشته باشه برام بسیار قابل احترام و ستایشه...

ویلما فرزند ۲۰ از یه خانواده ۲۴ نفر بود که به دلیل زود  به دنیا اومدنش همه شک داشتند زنده بمونه...

وقتی ۴ ساله شد مخملک و ذات الریه رو باهم گرفت....  پای چپش از کار افتاد...و خانواده اش  هم از عهده هزینه های درمانی اش بر نمی اومدند...

اما ویلما یه مادر استثنایی داشت... مادری که بهش گفت  : " علیرغم مشکلی که در پایت داری... با زندگی ات هر کاری که بخواهی میتونی بکنی...تنها چیزی که بهش احتیاج داری ایمان و یک روح سرسخت و مقاومه...."

به این ترتیب ویلما در ۹ سالگی بست های آهنی پاشو کنار گذاشت و بر خلاف نظر پزشک ها که گفته بودن هیچ وقت نمی تونه راه بره دوباره گام برداشت.....

فلج اطفال...

واقعه ای که شاید برای بسیاری از افراد معادل ....از دست دادن امید  به زندگی و تلاش و پیروزی باشه...

اما برای ویلما این طوری نبود...

فکر میکنید دختر بچه ای که از ضعف عضلات پا رنج میبره برای زندگی اش چه هدفی رو انتخاب میکنه؟؟؟....

شاید باورتان نشه  اما قهرمانی در ورزش...

فکر میکنید چه ورزشی؟؟    دو میدانی! (و نه شطرنج! )

 

آیا موفق شد؟

بستگی داره موفقیت رو چطور تعریف کنیم... اما فقط میخوام اشاره کنم که در بازی های المپیک سال ۱۹۶۰ در «رم» چهره شاخص مسابقات دو و میدانی که نه تنها به ۳ مدال طلا دست یافت بلکه در ۳ رشته دو ۱۰۰ متر  / ۲۰۰ متر و ۴۰۰ متر امدادی   رکورد های جدیدی از خودش به جا گذاشت  خانمی بود به اسم:

           " ویلما رادولف"Wilma Rudolph

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 11:47 |
 

دیشب رفتم شب شعر... بعد از صد سال !!! 

 اولین جلسه از سری جدید جلسات حوزه هنری کرج که یک شنبه ها در حوزه هنری برگذار میشه..

مریم بعد از پنجاه سال!!! تماس گرفت !!!!و البته خوشحالم که به تردید هام  ...یعنی الان جدا خوشحالم که دیشب رفتم و چند تا غزل خوب شنیدم و با صدایی که در سال های اخیر از خودم نشنیده بودم شعر خوندم....

 یک غزل  خوندم که  البته مربوط به چند سال پیش بود ولی دوستش دارم که طبق معمول شعر های من اسم نداره...

 

غروب بود و تو و...تو گریه میکردی...

تو گریه میکردی روی شانه مردی

که دست هاش تنت را به گند... مردی که...

کدام «مرد » ؟؟؟ از این «بچه »های  ولگردی

که عاشق چشمان خمارتان شده اند

یکی از این شب های پیاده رو گردی....

***

سکانس یک .. و تو و   کافی شاپ خلوت    و

به سر سلامتی عشق قهوه سردی...

***

سکانس دو .. و تو و  سینمای تاریک  و

شروع حرکت دستان هرزه مردی...

***

سکانس سه و صدای تو توی تاریکی....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 15:35 |
 

 

سال گذشته یک همایشی برگزار شد در اکادمی ملی المپیک که خانه کوهنوردان ایران مسول برگزاری اش بود.

اسم همایش "زن و کوه" بود و برای این موضوع یک فراخوان مقاله هم داده شده بود.

من یک سری مقاله و کتاب و فایل و عکس و .... داشتم که جمع و جورش کردم و نهایتا یک

پاور پوینت ۳۰ دقیقه ای شد و با عنوان " نقش زنان در تاریخ صعود های جهان" ارائه دادم...

کار به این شکل تو ایران کم ارائه شده و پروژه من با استقبال رو به رو شد...بعد  از پایان همایش

با اعضای هیئت مدیره  خانه کوهنوردان موندیم و کلی حرف زدیم و شماره تلفن هامونو به هم دادیم و...

 

اوایل تابستون یکی از خانم هایی که تو همایش آشنا شده بودیم و از اعضای قدیمی خانه بود تلفن کرد

 و گفت یک برنامه گلگشت هست به کردان و من رو دعوت کرد..

من کلی بهم برخورد که من کجای چهره ام شبیه آدم هایی بوده که گلگشت می روند ... که  من رو

دعوت کردند....

بعد بهم گفتند که کلی از اعضای قوی و قدیمی خانه کوهنوردان هستند و یک سری شخصیت فرهنگی و سیاسی که...

خلاصه من توجیه شدم و رفتم کردان...

"منصور اوسان لو"    رو تو همون برنامه دیدم... با هم صحبت کردیم...ایدئولژی همدیگر رو نقد کردیم...

قرار شد من تماس بگیرم و باز صحبت کنیم...که دستگیر شد...

"منصور اوسان لو"    http://en.wikipedia.org/wiki/Mansour_Osanlou            

ریاست محترم سندیکای کارگران شرکت اتوبوس رانی که از ماه جولای تا حالا

در زندان بوده و حالا تازه به ۵ سال زندان محکومش کردند....

باورم نمیشه یک نفر رو به جرم انسانیت حبس کنند...ما کجا داریم زندگی میکنیم؟....

 

ماه ها بود شعر نگفته بودم تا امروز...

و این شعر با احترام تقدیم میشه به :    "منصور اوسان لو"

 

ای چشم های خیره به سلول های سرد

پرواز چشم های مرا پس بده به من.....

فردا طلوع خورشید از آن ماست...باز...

بگذار بگذرد شب یلدایی وطن........

****

بگذار بگذرد شب پرواز جغد ها...

هرگز شبی همیشه نبوده است جاودان..

بگذار تا به شوق ببینیم باز هم..

پرواز دلنشین کبوتر ز باممان.....

****

این داستان تلخ تکراری سیاه

تکرار میشود همه ماه های سال

و ما دچار بهت سکوتیم ..قرن ها است..

مانند یک قبیله بومی کور و لال....

****

آخر چطور میشود این را ندید و رفت..

آخر چطور میشود این را نگفت و ماند..

آخر چطور میشود این بغض را نگفت...

و از ته لجن شعر عاشقانه خواند...

****

من داد میزنم... و صدایی نمیرسد...

تو داد میزنی و صدایی که نیست.. نیست...

افسوس که به جای با هم یکی شدن

هر کس جدا جدا توی خلوتش گریست....

****

گرمای دست های شما ذوب میکند

سرمای میله های قفس را ...صبور باش...

این بار ما به جای تو فریاد میزنیم...

تو پنج سال از این همه آشوب دور باش....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 11:35 |
WHY I FLY ?
 
oh when I fly,
up in the sky,
upon the wings of man;
it feel so great,
it's like a gate,
in to a wonder land;
and when I fly oh so high,
among the Eagles grace,
I see the things that can't be seen,
in any other place;
and when I lift up off the ground,
and break the bonds that hold me down,
I just feel so very free,
like the Eagle over me;
and if you still do not know why,
just spread your wings give a try,
you just may learn the reason why,
it is that I LOVE TO FLY.
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 9:52 |
 

 

هیچکس با سگهای وحشی شوخی نمیکند ولی سگهای آرام را با لگد میزنند  . زندگی بازی سگهاست .( الیزابت آلنده ) .

این جمله رو هر روز در برخورد با مسولین محترم ....! حراست فرودگاه OIIP

مرور میکنم...

فرودگاهی که سال ها سال میلیارد میلیارد منابع ملی....این کشور ازش قاچاق شده...و میشه...

و اونوقت روزی ۳ نوبت(حتما به خاطر شباهت عددی به ۳ نوبت بودن نماز های یومیه!!!!) دانشجویان خلبانی مملکت رو جلوی درب اول..درب دوم...و درب ورودی به ramp

(آشیانه) چک میکنند....

 

انگار تو این کشور ۷۰ میلیون سگ آرام زندگی میکنند...

 

 

 

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 10:9 |
 

 

دختران شهر به روستا فکر میکنند...

 

دختران روستا در آرزوی شهر می میرند....

 

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند...

 

مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک

 می میرند....

 

کدام پل ؟... در کجای جهان ؟...

 

شکسته است...

 

 که هیچ کس به خانه اش نمیرسد.....

+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:13 |
 
The story tells about a
 mountainclimber,
 
 
who wanted to climb the highest mountain.he began his adventure after many years of prepartion ,
but since he wanted the glory just 4 himfelf,he desided to climb the mountain alone....
 
The night fell heavily in the highest of the mountain ,and the man could see any thing.
 
All was black,zero visibility,and the moon and the stars were covered by the clouds.
 
As he was climbing ,only a few feet  away from the top of the mountain, He slipped and fell into the air...
 
Falling at agreat speed, the climber could only see black spots as he went down,and the
terrible sensation of being sucked by gravity...
 
He kept falling...And in those moment of great fera , It comes to His mind all the good and not good episods of his life....
 
He was thinking now about how close death was getting,when all of a sudden,he felt the rope tied to pulled his waist and pulled him very hard....
 
His body was hanging in the air...only the rope was holding him...
 
And in that moment of stillness he had no other choice but to scream:
"God! Help me plz!!!"
 
All of asudden , a deep voice coming :
"What do you want me 2 do?"
 
_"Save me God!"
 
_"Do you really think I can save you?"
 
_"Of course I belive you can"
 
_"Then cut the rope tied to your waist..."
 
There was amoment of silence.......And the man deside...
TO HOLD ON ROPE WITH ALL HIS STRENGH!!!!!
 
The rescue team tells that the next day a climber was found dead and frozen,
His body hanging from a rope,
His hands holding tight to it,
Only 1 meter from the ground.....
 
 
 
And you? How attached are you to your rope? Will you let it go?.....,
 
 
 
Good Luck,
 
Zohre Khani
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 21:24 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogCustomHtml->