The folks who keep doing little things,
expecting BIG results, especially when
circumstances seem to indicate that
tomorrow will pretty much be exactly
the same as yesterday, no matter
what they do today
.
These are the world's movers and
shakers
|
The folks who keep doing little things,
expecting BIG results, especially when
circumstances seem to indicate that
tomorrow will pretty much be exactly
the same as yesterday, no matter
what they do today
.
shakers
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت
13:47 |
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت
11:8 |
جز همین در به در دشت و صحاری بودن.... ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن.... چالشت چیست که تقدیر تو هم زین دو یکی است از کبوتر شدن و باز شکاری بودن..... ........ عشق را دیده و نشناخت ترنج از دستش.. آن که میخواست ز هر وسوسه عاری بودن...
.......
دل من دشت پر از آهوکان شد... تا چند تو و در قلعه یک یاد حصاری بودن ؟.... آتش عشقی از امروز بتابان... تا کی زیر خاکستر پیراری و پاری بودن.....
"حسبن منزوی---کتاب از ترمه و تغزل " + نوشته شده توسط Zohre Khani در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
17:33 |
The only way to get what you really want, is to know what you really want.
And the only way to know what you really want, is to know yourself. And the only way to know yourself, is to be yourself. And the only way to be yourself, is to listen to your heart....
تا حالا شده دو تا پاتونو بکنین تو یه کفش و بگین میخواین یه کاری رو انجام بدین ؟؟؟
تا حالا شده بقیه دنیا بگن آخه بچه تو چرا نمیتونی آروم و معمولی زندگی کنین؟
تا حالا شده هم طنابتون بگه زنگ میزنم به خانوادت بگم میخوای بری علم کوه و اینکه چقدر این کار خطر ناکه آخه زهره!!!!
تا حالا شده ....
چرا آدم ها فکر میکنن تا بینهایت زمان دارند؟؟ از کجا مطمئن هستیم که چقدر زمان داریم....که من سال دیگه کجای دنیام...که چه وضعیت بدنی برای دیواره نوردی دارم...که....
یه نقل قول از کتاب جایی برای زنان بر روی قله آناپورنا : " بعد از صعود قله عمیقا به این نتیجه رسیدیم که زندگی یک فرصت محدود است... بهتر اینکه در این فرصت به کارهایی بپردازیم که برایمان مهم هستند...فقط همین..."
there are those who fall there are those who fail there are those who will never win...
and THERE ARE THOSE WHO FIGHT FOR THE THINGS THEY BELIVE... ......
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت
12:22 |
--الو بابایی/ میآی بریم دماوند؟ -- ؟؟ --از جبهه شمالی.... --اااومدم!!!
من همیشه تصمیم های اساسی مو ثانیه ای میگیرم...نمیدونم چرا!! دو هزار سال فکر میکنم بعد تو یه میکرو ثانیه تصمیم میگیرم....شیما همیشه میگه من مسائل و شرایط خاصی که آدم های دیگه n ساعت طول میکشه تا handel کنند رو ثانیه ای حل میکنم... اونوقت برای درک بدیهیات یه دنیا زمان لازم دارم!!! آخرین موردش این موضوع بود که فهمیدم زمان خیلی مهمه و اینکه زمان میگذره!!! میدونم گویا همه اینو از بچگی میدونستند...!!!
any way.... تو یه ثانیه تصمیم گرفتم که برم ...بعد که داشتیم بر میگشتیم یادم افتاد یه روز فکر میکردم که من دیگه هیچ وقت نمیرم دماوند...
دماوند... هیچ وقت شده احساس کنین یه چیز هایی خیلی خاص هستند...خیلی بیشتر از اون چیزی که به نظر میرسند...؟؟؟
دماوند همیشه برای من خیلی خاص بوده...خاص بود حتی قبل از اینکه صعودش کنم...خاص بود بعد از اینکه صعودش کردم...و فکر کنم همیشه....
شاید دلیلش style بی نظیرش باشه...اینکه یه مشت تپه دور و برش نیستند...اینکه یگانه است...نمیدونم.. من معمولا دلیل دوست داشتن چیزهایی و آدم هایی رو که دوست دارم به طور دقیق نمیدونم...
دلیل دوست داشتن پرواز...شعر...کوه...آسمون...ستاره ها...ابر ها...سنگ ها...دیواره ها...آدمها...
any way....
قرار بود گزارش برنامه صعود رو بگذارم اینجا...اما واقعا نمیفهمم که به چه دردی میخوره...اینکه مثلا ما کی پناهگاه ۴۰۰۰ بودیم..کی رفتیم ۵۰۰۰ ...کی بیدار باش بود...چقدر استراحت کردیم...ساعت چند رسیدیم قله... آخه دونستن این ها چه فایده ای داره؟ صد ها گزارش برنامه هست در مورد هر قله ای که بخواین و میتونین از ۱۰۰۰ تا منبع search کنین... حتی دوشنبه که داشتم گزارش برنامه رو تو جلسه گروه ارائه میدادم هم همین فکر رو داشتم...
ترجیح میدادم بگم که چه احساسی داشتم...که وقتی قله رو دیدم تک تک سلول های وجودم زنده بودند و از زنده بودنشون خوشحال...که لذت بردم...ثانیه به ثانیه...
--------- پس نوشت : ندا : ممنونم...ممنونم که این همه قوی هستی...ممنون ترم که نمیدونی چقدر قوی هستی....رفیق...دوست میداریم شما را... لیلا:ممنونم...ممنون که اومدی...قدم به قدم...اما تا خود قله... مرسی که جنگیدی دختر...
هم طناب : ممنونم که این همه اخلاق ورزشی داری...راستش من هیچوقت درکت نکردم...آخه آدم چطوری میتونه این همه خوب باشه؟؟... مرسی... آرش: ممنونم به خاطر قلب کوچولوی مهربونت...ممنونم بابت برخورد بی نظیرت وقتی از پناهگاه ۵۰۰۰ اومدی استقبال ما که از قله برمیگشتیم... بابایی: ممنون که این همه زحمت کشیدی برای اجرا و سرپرستی برنامه... و بنر کوچولو :ممنونم که تو شیب آخر با وجود اینکه ازت خواستم کمکم کنی نکردی تا به خودم اطمینان کنم...تا خودم صعود کنم...
-----
و :
دلم میخواهد باشی... دستانت را... حضورت را... آغوشت را میخواهم....
و تو دوری... دور... دور تر از تصور زمستانی شمال دماوند برای پرواز این پرنده کوچک......
+ نوشته شده توسط Zohre Khani در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت
18:27 |
|
<-BlogCustomHtml->
|