تبليغاتX
ریشه در آسمان...


تمام شد...

از بامت پر زدم...

و زیر بال هام فرو میریخت   برج و باروی قصری

که در ذهنم

از کلبه ویرانه تو ساخته بودم...




به آینه میرسم...

یک جفت چشم پس از باران...



و

صدای منظم قلبم...

تن تن تتن تن...


بعد از هزار سال قلبم منظم میتپد....





فردا خورشید دوباره طلوع میکند...

پرنده ها پرواز میکنند...

و

شاخه های درختان در باد میوزند...



آه...

فردا....





چقدر به صبح رسیدن از شب خوب است...

شبی طولانی...

که برای تمام شدنش کافی بود

چراغ اتاقم را روشن کنم!!...





چقدر روشنایی خوب است..





فردا صبح...








زمین میگردد...

ماه به دور زمین...

زمین به دور خورشید...

و خورشید  حول کهکشان های دور و نزدیک...





این همه دلیل روشن برای زندگی را ندیده گذاشتم

تا در تاریکی  وهم..

بر تصویر کوچکی متمرکز شوم

از تو

به نام  عشق...



در حالیکه

عشق من بودم...

در تمام این  سال ها...

من و

لحظه لحظه زیستنم...

معجزه ای با احتمال قریب به صفر...

در

بینهایت فضایی

که از هر طرف به    زندگی    میرسد....



فردا...







متولد شدم...



دوباره متولد شدم...

از خودم....







رد اشک بر گونه هام را پاک میکنم...

تا

     به رد   لبخند  رسیده باشم....










+ نوشته شده توسط Zohre Khani در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 15:41 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogCustomHtml->