عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره.....
جمعه با یک دوست صحبت کردم...( چرا من درس نمیخونم خدا!!!)
و من نمیدونم به چه دلیل نا معلومی از تو گفتم... هر چند که اصلا منطقی نبود...
برای اولین بار خیلی زیاد آرام بودم...(البته نه ۱۰۰٪ اما بیشتر از همه دفعاتی که قبلا با هر فرد دیگری از تو صحبت کرده بودم...)
فکر کنم پذیرفتم که گوشه ای از قلبم باشی و نه گوشه ای از ذهنم...
به خاطر عشق و به خاطر انتخاب نداشتن ات به خودم افتخار میکنم....
و
از تو ممنونم... به خاطر هدیه بزرگ نبودنت که بیشتر از هر بودنی بزرگم کرد...
به هر حال به قول شل سیلور استاین :
از وقتی عاشق شدم...فرصت بیشتری پیدا کردم...
فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم...
هر کسی شانس پرواز کردن و زمین خوردن را ندارد...
و تو این شانس را به من بخشیدی...
از تو متشکرم...
این مثنوی مربوط به شرایط احساسی الانم نیست...اما الان دوست دارم بگذارمش اینجا..
فقط قبلش به :
-- ندا :![]()
حالم خوبه رفیق...به خدا!!! کت پر رو بگو! کلی خوشحال شدم...ببینم هنوز دانشکده رو منفجر نکردی؟کردی؟ نکردی؟؟![]()
---شیما:![]()
خوشحالم برات شیما...فکر کنم این بهترین حالتش بود..مرسی از این همه اقتدار و انعطاف...ماکارونی رشد من!!![]()
--فروز:
مرسی پرنده ... به خصوص از تعبیر جالبت از پرواز و زندگی....مرسی..![]()
--هم طناب:![]()
مرسی به خاطر وقتی همه خوابیم...مرسی از حضور ارامش بخش ات... از ماه چه خبر؟
--لاله:![]()
دلم برات تنگ رفته...خیلی...خیلی....خیلی...
--مریم:![]()
مرسی به خاطر قلب بزرگ و روح بزرگ ترت... مرسی...
--هدی:![]()
![]()
خوشحالم که خوشحالی دوستم..
--مونا:![]()
قوی باش دختر... قوی... بگذار زمان بگذره....
--به خودم:
ای خدا!!!! چقدر تایپ کردن سخته!!!!
و اما شعر...
بگذار تا بنوشمت ای جام آتشین...
بعد از هزار سال هنوز عاشقم...ببین
که تکه تکه میشوم از عشق... آه عشق...
هر روز عشق...هر فصل و سال و ماه عشق...
آتش گرفتم از تو...زمستان نبود؟ بود!
آن بوسه مثل نقطه پایان نبود... بود؟؟
داری تمام قلب مرا میبری...مرو...
مگذر از این دو چشم به تو مبتلا ...مرو..
هی فکر میکنم که تو رویا نبوده ای ؟؟
اصلا تو بوده ای هرگز ؟ یا نبوده ای؟؟!!......
آن چشم های مست مگر مال من نبود؟
حالا برای کیست اگر مال من نبود....
باور نمیکنم که دوباره ندارمت...
من --ابر کوچک تو-- چگونه نبارمت...؟
دستان تو کجاست؟ بگو یاری ام دهند...
یا چشم های مستت دل داری ام دهند...
من مست مست مستم از عشق.. مست مست
دیوانه ای که ساختی از من سبو شکست...
پیمانه های کوچک سیرم نمی کنند
قلاب های کوچک اسیرم نمی کنند..
اما تو آسمان شدی و من پرنده ات...
پاشید روی زندگی ام عطر خنده ات...
در گرمی حضور تو سرمای دی کجا ؟
مانند یک پرنده در آغوش تو رها....
باور نمیکنم که تو عاشق نبوده ای...
که لحظه ای تو حتی صادق نبوده ای...
یعنی که چشم های تو من را فریب ..؟ آه..
آن قصه قدیمی انسان و سیب...آه...
از اوج آسمان به زمین ات کشاندی ام...
دل دادمت عزیز ترینم... نماندی ام...
آرام میشوی قلب کوچکم..بزن...
تن تن تتن تتن تتتن تن تتن تتن...
خشکیده است قلبم...روحم...تنم...ببار...
بر این کویر سوخته... باران نو بهار...
نوشیدمت به تلخی..ای جام آتشین..
بعد از هزار سال نمیخواهمت... همین...

